تبلیغات
لحظه های فیروزه ای

مترسک

یک بار به مترسکی  گفتم :

 لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای.

گفت : لذت ترساندن عمیق و پایدار است من از آن خسته نمی شوم.

دمی اندیشیدم و گفتم : درست است چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام .

گفت : فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند.

آنگاه من از پیش او رفتم و ندانستم

که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.

یک سال گذشت و مترسک فیلسوف شد.

هنگامی که باز از کنار او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند .



برگرفته از: کتاب دیوانه جبران خلیل جبران



تاریخ ارسال : دوشنبه 22 مهر 1392 10:06 ب.ظ | نویسنده : •*لبخند بهـــــــــار*•

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.