تبلیغات
لحظه های فیروزه ای

بی قرارم...

می دانم روزی می آیی

برایت می نویسم تمام دلتنگی هایم را

و می گویم تمام ناگفته هایم را

می دانم آن روز غزلی خواهم سرود از جنس بهار

که عطر دل انگیز بودنت را

در تمام کوچه باغ های خالی بی کسی من

پراکنده سازد


 تو هر روز به قلبم سرک می کشی

و من غرق در تلاطم گناه فقط سیاه مشق هایم را مرور می کنم.


گاهی نگران به دقایقی می نگرم که لحظه های سنگین این غروب را

به نگاه تیره ی شب متصل می کند.


حساب بی حوصلگی هایم از دستم رفته...

ظهور لحظه ها را به تماشا می نشینم

تا باز به انتهای یک سکوت سرد و سنگین

به غروب یک جمعه ی دیگر برسم.


راستی اگر ببینمت...!

یعنی می شود...؟

بغضم را بشکنم یا حبس کنم در حنجره ام

برای لحظه ای که از انتهای جاده ی مهربانی آمدی


بی قرارم...

امشب بیش تر از همیشه دلتنگ حس خوب بودنت هستم.


باز هم سر می گذارم بر دیواره ی سنگی قلبم...

و خیره می شوم به پنجره هایی که هیچ کدام رو به تو باز نشد...

بی قرارم مثل بارانی که آسمان چشمم را شست

و کویر خشک گونه ام را سیراب کرد.

بی قرارم، بی قرار آمدنت...


"معصومه یغما"




تاریخ ارسال : پنجشنبه 30 آبان 1392 09:36 ب.ظ | نویسنده : •*لبخند بهـــــــــار*•

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.