تبلیغات
لحظه های فیروزه ای

ببار باران...



ببار باران!

جای پایت هنوز روی شرجی ترین بهانه های کاغذی من باقیست...

امشب سنگ فرش کوچه، حتی مهربان نبود.


باران!

چه  تلخ و بی حوصله می باری!

انگار تو هم در همهمه ی مبهم این روزها گم شده ای.

و در برکه ی سیاه شب به دنبال مهتاب آرزوها می گردی.




سلام خیس و سردت را آرام بر شانه های خسته ام می گذاری.

امشب در هوای بی قراریت پر می کشم

و در اضطراب و سکوت درد آور پاییز 

کلاغ تنهایی ام خواب آشفته ی شاخه های تکیده ی سپیدار را بر هم میزند.



ببار باران!

احساس برگی را دارم که سر بر آرامش زمین می گذارد

و  آرام آرام پیر می شود.

باران!

کاش امشب سرزده می آمدی

و به وسعت تمام هفته های رفته ام بر من می باریدی.

چترم را بسته ام

در امتداد مه آلود جاده ی دنیا قدم بر می دارم

و تو ناگهان سکوت می کنی.

باران بر فصل دلشوره های کهنه ام ببار

و بشکن سکوتت را...


" معصومه یغما"


تاریخ ارسال : شنبه 16 آذر 1392 12:17 ق.ظ | نویسنده : •*لبخند بهـــــــــار*•

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.