تبلیغات
لحظه های فیروزه ای

چند روزی دیگر بمان...


 از پس سالهــــــایی دور آمــــــد.

از روی دیوار کاهـــگلی روز و ماه ها ســـــرک کشید

و آرام  اشـــک ریخت

برق نگاهش دلــــــم را لرزاند...

گوشه ای کــــز کرد

و ترانه ای ســــرود.

رنگ رخسارش امّــــــا پریده، زرد و بی روح...

و بی قــــرار برای گـــــــریز...

امروز که دیدمش دیگــــــر توانی برای ماندن نداشت.

انــــگار دلش فقط یک دست تـــــکان دادن می خواست

یک خـــــوش آمدی، برو به ســـــلامت...

من امّـــــا سلام کردم

آخـــــر با تمـــــام وجود دوستش دارم

پریدگی رنگ رخســـارش را، ســردی دست هایش را

و برق نـگاهش را که دلـــم را می لرزاند

هنوز بوی عاشـــقی اش مشام جانم را ســــیراب نکرده

باید بمـــــاند تا رقصیدن آخرین برگ را به تمــــاشا بنشینم

و دلواپســـی هایم را به کــــوله بارش بسپارم

بمــــاند تا وقت رفتن سپیدترین حــــــریر بافته ی آسمــــــان را برایش پهن کنم

چند روزی دیگر بمـــــان زیبای من!

وقت رفتنت که شد برایت یلــــــدا خواهــــــم چید...


معصومه یغما




تاریخ ارسال : شنبه 23 آذر 1392 04:52 ب.ظ | نویسنده : •*لبخند بهـــــــــار*•

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.