تبلیغات
لحظه های فیروزه ای

ببخش...



ببخش نقره ی شب هام اگر نمی خندم

برای بخت سیاهت حـــــــــــنا نمی بندم


ببخش توی سرم واژه ســــاده می میرد

ردیف، خستگی اش را بهـــــانه می گیرد


ببخش این همــه بی تاب و بی قرارم من

کلافه از همه، هـــــــــــــنگام انتظارم من


ببخش دغدغــــــــه دارم ببخش بی تابم

که "از هـــــــجوم خیالت نمی برد خوابم"


ببخش همهـــــمه ی این دل پریشان را

رسانده خاطر آشــــفته ام به لب جان را


هنوز غم زده ی آن نگاه خامـــــــوشم

ببخش،خاطره هایت نشد فرامـــــوشم

"معصومه یغما"

تاریخ ارسال : یکشنبه 4 بهمن 1394 11:01 ق.ظ | نویسنده : •*لبخند بهـــــــــار*•

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

تاریخ ارسال : شنبه 18 اردیبهشت 1395 04:30 ب.ظ
وبلاگتون عالیه
مرسی

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : پنجشنبه 29 بهمن 1394 10:23 ب.ظ
سلام و عرض ادب خدمت خواهری گل و عزیزتر از جانم
امیدوارم خود و خانواده در پناه ایزد منان در صحت و سلامتی کامل به سر برده وزندگی به کامتان باشد
خیلی دلم براتون تنگ شده
برا گذشته ها
برا اشعار خوبت
برا ارزشیابی کردن اشعارت به وسیله همون همکارمون که کارشناس ادبیات بود.راستی اسمش کی بود؟ پیری هزار درد فراموشی گرفتیم

از خداوند منان میخواهم همه به خصوص شما هر کجای این دنیای خاکی هستید در سلامتی کامل به سر ببرید و زندگی بر وفق مرادتان باشد

سال 95 هم داره از راه میرسه و من ان را پیشاپیش به همه هم وطنان به خصوص شما و همه همکارانم تبریک و تهنیت عرض مینمایم و سالی با برکت و سر شار از شعف و شادی برای همه ارزو دارم

سلام به خواهری گل و عزیزم
منم دلم برای تمام قشنگی های اینجا تنگ شده
شاد باشی خواهر گل من

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : جمعه 23 بهمن 1394 11:55 ق.ظ
مرد باشی و درد خویش را، در پناه خنده ها پنهان کنی
لحظه های غربتت را یک به یک، در هجوم عابران کتمان کنی

لحظه ای بنشینی و پا پی شوی، بند بند خاطرات هر شبت
در هجوم سایه ها پنهان شوی، با طلوعی، درد را درمان کنی

گر بگیری از سراپای وجود، آتشی در خرمنت پیدا شود
هستی ات را بادها با خود برند، با مرورش، شهر را ویران کنی

تلخی این روزها بر کام تو، مثل زهری می شود بر واژه ها
دفتر شعرت فضای تازه ای ست، تا هجوم درد را جبران کنی

تو خودت دنباله ی یک واژه ای، در پی آغوش باز حرف ها
رج به رج در دفتر شعرت بباف، تا کلاف شعر را حیران کنی

مرد بودن اتفاق نادری ست در هجوم بوف شوم رنج ها
عشق، حرف تازه ای باید زند؛ تا که زخم درد را پنهان کنی...


"مجتبی سلطانیان"

عالی بود

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : جمعه 9 بهمن 1394 01:22 ق.ظ
سلام معصومه جان
ای نمیری دختر
کجایی تو آخه
یهو از کل کره زمین ناپدید میشی دختر
باز کدوم کوه و کمر سیر میکنی
دلم برات تنگیده به خدااااااااااااا
سلام لیلی جونم، تنها جایی که نمیرم کوه و کمره
منم دلم تنگیده برات
برای تو
برای اینجا
برای دنیای قشنگی که اینجا داشتیم

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : جمعه 9 بهمن 1394 01:21 ق.ظ
تو را دارم ای گل، جهان با من است
تو تا با منی، جان جان با من است
چو می‌تابد از دور پیشانی‌ات
كران تا كران آسمان با من است
چو خندان به سوی من آیی به مهر
بهاری پر از ارغوان با من است !
كنار تو هر لحظه گویم به خویش
كه خوشبختی بی‌كران با من است
روانم بیاساید از هر غمی
چو بینم كه مهرت روان با من است
چه غم دارم از تلخی روزگار،
شكر خنده آن دهان با من است

تاریخ ارسال : یکشنبه 4 بهمن 1394 11:13 ق.ظ
سایت بسیار خوبی دارید . موفق باشید


سپاس گزارم

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : یکشنبه 4 بهمن 1394 10:03 ق.ظ

•*لبخند بهـــــــــار*•

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.