تبلیغات
لحظه های فیروزه ای

بازگشتی به گذشته




                 


سلام
امیدوارم حوصله ی خوندن رو داشته باشین
و اما موضوع این پست
لابلای وسایل خونه ی پدر دفتری پیدا کردم با جلد سبز رنگ چرمی که از خوشحالی به آسمون پریدم
دفتر انشای دوران دبیرستان، دورانی که همیشه ازش به خوبی یاد می کنم و به خصوص کلاس ادبیات و دبیر ادبیات آقای معدنی خوشبخت که برای من و بقیه ی بچه های سوم ریاضی بهترین کلاس بود
یکی از انشاهایی که نوشتم و موقع خوندنش هم خودم و هم خیلی از بچه ها اشک ریختند و برام واقعا خاطره انگیزه انشایی بود با موضوع هرچه می خواهد دل تنگت بگو...


             

اگه حوصله دارین بخونید، شاید به شما هم حس خوبی بده

گفتم: دلت چه می خواهد؟
گفت: مهر و صفا و دوستی، آنچه کم کم دارد از دفترچه روزگار محو می شود.
به تن فرسوده اش نگاه کردم، گفتم قدری از خودت بگو، از روزهایی که بر تو گذشت.
گفت: مپندار که این تن فرسوده از گذشته خاطراتی تلخ دارد، بگذار تا بگوبم از محبت، عشق و صداقت که بسیار دیدم، از آدم هایی که عشق آموختند و عشق یاد دادند، با عشق آمدند و با عشق رفتند.
 گِلی و ساده بودم.
باغچه ای داشتم پر از گل های سرخ و یاس و پیچک و اتاقی با دیوارهایی گلی که گلیمی ساده آن را فرش کرده بود.
حوضی کوچک که گلدان های شمعدانی رخ زیبایشان را هر روز در زلالی آن نظاره می کردند.
آدم هایی از جنس پاکی و نور که پشت دار قالی ترانه ی زندگی را نجوا می کردند.
فرشی می بافتند که نقشه اش نقش دل ، تارش عاطفه و پودش احساس بود، رنگ نخ ها همه چون اشک چشم، زلال زلال

و دخترکی که هر روز کف حیاط آب می پاشید و جارو می زد  هر چه کینه و دشمنی بود.
صبح که می شد پدر می رفت، آخر او مرد کار بود.
مادر آفتاب نزده تنور را روشن می کرد و بوی نان داغ همه ی کوچه را پر می کرد.
کتری سیاه روی آتش قل می زد و دخترک چای دم می کرد، چه رنگی داشت و چه طعمی در این کاسه های کوچک سفالی
و مادر کنار آتش داغ تنور چای می نوشید تا از حجم خستگی هایش بکاهد.
و هر روز آسمان و زمین غبطه می خوردند.

گوش کن!
چند ساعتی که می گذرد و صدای اذان که به گوش می رسد همه کار را زمین می گذارند و وضو می گیرند با آب چشمه ی ایمان و نماز عشق را در سجاده ی اخلاص بجا می آورند و نیایش را آغاز می کنند با معبودی که لطفش مرا چون بهشت زیبا کرده

مادر سفره ای می گستراند، نان تازه و بوی خوشش دل هر گرسنه ای را آب می کند، راستی چقدر با محبت یک لقمه نان و ماست به آدم می چسبد. پدر دست به سوی آسمان بلند می کند و می گوید: الهی شکر و دیگران هم بعد از پدر تکرار می کنند الهی هزار مرتبه شکر
مادر سفره را بر می دارد، دخترک خرده نان های روی گلیم را جمع می کند، انگار این سهم گنجشککانی ست که توی باغچه به انتظار نشسته اند
پدر دخترک را در آغوش می گیرد، بوسه ای بر گونه اش و نوازشی بر موهای بافته اش
مادربزرگ تسبیح می گرداند، دخترک شیرین زبان می دود و از او می خواهد قصه ای برایش بگوید. حس می کند مادربزرگ تشنه است، می دود و کوزه را بر می دارد، آب گوارای آن را برای مادربزرگ می ریزد و زمزمه ی السلام علیک یا اباعبدالله، سلام بر لب تشنه ات یا حسین شهید بر لبان مادربزرگ جاری می شود و سپس جرعه ای آب...

و زندگی مثل آب زلال جاریست.
خورشید با چشمانی سرخ در بستر شب فرو می رود و باز هم نوایی ملکوتی و راز و نیازی از سر عشق

و چشمان دخترک گرم از خواب، مادر بزرگ قصه ای دلاویز می گوید و پلک دخترک از نوازش خواب خفته

در این هنگام قطرات باران همانند تازیانه ای بر سر خانه ی گِلی فرود می آید و من نیز همراه با آسمان می گریم و اشک هایم در میان قطره های باران محو می شود، دلم نمی خواهد خیالم از این همه زیبایی جدا شود، دلم می خواهد باز گردم، آرام و بی صدا به روزهایی که بی گدار گذشت...

تاریخ ارسال : پنجشنبه 19 تیر 1393 08:22 ب.ظ | نویسنده : •*لبخند بهـــــــــار*•

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

تاریخ ارسال : دوشنبه 27 مرداد 1393 01:12 ب.ظ
درود و سلام بر دوست بزرگوارم.
معصومه خانم عزیز امیدوارم همیشه شادکام باشی مهربون
تاریخ ارسال : چهارشنبه 1 مرداد 1393 02:12 ب.ظ



تاریخ ارسال : شنبه 28 تیر 1393 02:52 ق.ظ
سلام خانم یغما...
خیلی دلنشین بود.معلومه از همونموقع استعداد نوشتن داشتید.

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : جمعه 27 تیر 1393 02:26 ب.ظ
سلام، طاعات قبول انشاءالله، التماس دعا دارم.
امیدوارم تمام لحظات شما در این شب ها سرشار از نور الهی باشد آمین........

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : پنجشنبه 26 تیر 1393 05:47 ب.ظ
من از عمق وجود خودم ، خدایم را صدا کردم
نمیدانم چه میخواهی ، ولی امروز برای تو ، برای رفع غم هایت
برای قلب زیبایت ، برای آرزوهایت ، به درگاهش دعا کردم
و میدانم خدا از آرزوهایت خبر دارد ، یقین دارم دعاهایم اثر دارد . . .

سلام
طاعات وعبادات قبول
التماس دعا
تاریخ ارسال : پنجشنبه 26 تیر 1393 11:44 ق.ظ
سلام زائر لحظه های عشق و عرفان
دیشب به دیار دوست رفتم !
چشم بسته و بیقرار رفتم !
یک سبد حرف دل آوردم و منتظر نگاهتم ...
تاریخ ارسال : پنجشنبه 26 تیر 1393 05:05 ق.ظ
امشب شب قدر است. . .
شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدیر یك انسان نو، آغاز فردایی كه تاریخی نو را بنیاد می‌كند. . .
این شب از هزار ماه برتر است . . .
شب مشعرى است كه صبح عید قربان را در پی دارد . . .
سلام بر این شب، شب قدر، شبی كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر ست . . .
تا صبح بر این شب سلام . . .

قسمت هایی از سخنان دکتر علی شریعتی

= = =

سلام همکار عزیز . . . التماس دعا . . .

تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 تیر 1393 10:39 ب.ظ
تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی
شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی
لیله القدر عزیزی است بیا دل بتکانیم
سهم ما چیست از این روز همین خانه تکانی


سلام عزیزم التماس دعا


راستی کامنت قبلیم رو درباره ی انشای زیباتون نمی بینم؟؟


تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 تیر 1393 10:04 ب.ظ
سلام قبول باشه

مارا به دعا کاش فراموش نسازند
رندان سحر خیز که صاحب نفسانند

التماس دعا
تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 تیر 1393 05:08 ب.ظ
تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی
شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی
یله القدر عزیزی است بیا دل بتکانیم
سهم ما چیست از این روز همین خانه تکانی.
تقدیری سراسر خیر، برکت، خرسندی، سلامت،
خوشبختی، سعادت دنیا و آخرت، توشه شب قدرتان باد

تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 تیر 1393 05:04 ب.ظ
شب قدر شب بیدار شدن است ، نه بیدار ماندن

دعا کنیم بیدارشویم

اگر یادتان بود و باران گرفت ، دعایی به حال بیابان دل ما هم بکنید

التماس دعا در این شب عزیز



تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 تیر 1393 03:43 ب.ظ
یا رب ز تو امروز عطا می طلبم
هشیاری و بخشش خطا می طلبم
مقبولی روزه و نماز و طاعات
از درگه لطفت به دعا می طلبم
خیر، برکت، خرسندی، سلامت، خوشبختی و سعادت دنیا و آخرت، توشه شب قدرتان باد.
التماس دعا

تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 تیر 1393 01:58 ب.ظ
گاه ما هم چون نهنگ خسته ای جا می زنیم
او به خشکی می زند، ما دل به دریا می زنیم

یا شبیه عقربی افتاده در دام بلا
با غروری بیش از اندازه خود را می زنیم

مار بر می آید از هر دست جای کار خیر
آستین ها را به محض اینکه بالا می زنیم

غرق در کار ریا محض رضای عده ای
صبح تا شب روی چهره صورتک ها می زنیم

زیر پاهامان زمین می چرخد و ما این وسط
مثل دلقک ها تمام عمر در جا می زنیم..

" جواد منفرد "

تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 تیر 1393 12:22 ب.ظ
وقتی که مجیر خواندم و جوشن و قرآن بر سر
وقتی که زدم ناله و از اشک دو چشمم شد تر
یک خواسته از درگه تو فقط تمنّا کردم
یک نیم نگاهی و رسان صاحب ما را دیگر

سلام دوست عزیز
امید که دراین شب های پر فضیلت به لطف وعنایت حق شمیم استجابت دعاهای قلبی تان وجود گرانمایه تان را معطر سازد وسلامت وسرزندگی قرین حیاتتان گردد.آمین
تاریخ ارسال : سه شنبه 24 تیر 1393 11:42 ب.ظ
سلام وعرض ادب انشای دبیرستانی را کلمه به کلمه وبا دقت تمام خوندم بسیار عالی بود . بی جهت نیست که طبع شعرتان زیباست .موفق باشید راستی نمی دانم چرا وب مدیر با ما قهر کرده ویک صفحه در بار عشق و صبرو گذشت نوشته بودم رو به باد داده هههههههههه موفق باشید
تاریخ ارسال : سه شنبه 24 تیر 1393 08:53 ب.ظ
سلام و خداقوت دوست عزیز

شما را دعوت می کنم به خواندن نامه تاریخی و جذاب و آموزنده چارلی چاپلین به دخترش ... خواهش می کنم تشریف بیاورید .
موفق باشید.
تاریخ ارسال : سه شنبه 24 تیر 1393 02:31 ب.ظ
سلام مهربان
خدایا,
ابر سفید و کوچکی را رقصان با نسیم می بینم.
خدایا,تو موج باش.
من برگ خواهم شد.
خدایا,تو باد باش.
من پر خواهم شد.
خدایا,تو نسیم باش.
من نیز همچون آن ابر کوچک و سفید خواهم شد.

«رابرت شولر»

تاریخ ارسال : سه شنبه 24 تیر 1393 11:50 ق.ظ
سلام گلم خوبی؟
چه خبره ؟!!! دیر رسیدم
چی بود تولد دخترت بود
مبارکه تولدش مبارکه ان شالله زیر سایه مامان و بابا صد ساله بشود.
حالا موضوع مهرتابان چیه ؟شاید کیک تولد پخته ولی بعید می دونم اون اینقد شیطونه که فکر کنم کیک رو آش تحویل بده
تاریخ ارسال : سه شنبه 24 تیر 1393 10:39 ق.ظ

خدایا

من دلم قرصه ،کسی غیر از تو با من نیست

خیالت از زمین راحت،که حتی روز روشن نیست

کسی اینجا نمیبینه که دنیا زیر چشماته

یه عمره یادمون رفته زمین دار مکافاته

فراموشم شده گاهی که این پایین چه ها کردم

که روزی باید از اینجا ،بازم پیش تو برگردم

خدایا وقت برگشتن یه کم با من مدارا کن

شنیدم گرمه آغوشت،اگه میشه منم جا کن

تقدیم به یه دونه خدای خودم،که رفیق تنهایی هامه......



اپم


تاریخ ارسال : سه شنبه 24 تیر 1393 09:39 ق.ظ
سلام
سکوت
سکوتی بلندتر از فریاد.......
تاریخ ارسال : دوشنبه 23 تیر 1393 09:28 ب.ظ
گر سینه شود تنگ خدا با ما هست

گر پای شود لنگ ، خدا با ما هست

دل را به حریم عشق بسپار و برو...

فرسنگ به فرسنگ خدا با ما هست


سلام عزیزم
خوبین؟
تاریخ ارسال : دوشنبه 23 تیر 1393 09:10 ب.ظ
چگونه سر کنم این روزهای بی خبری را
میان این همه دیوار ، رنج در به دری را

شبیه قصه نویسی شدم که در همه عمرش
پری ندیده و در دل نهاده عشق پری را

برای دیدن تو سالهاست روزه گرفتم
چگونه باز کنم روزه های بی سحری را

به باد سرزنش خلق پشت سرو خمیده
وگرنه تاب می آورد رنج بی ثمری را

برای از تو نوشتن مرا خیال تو کافی ست
اگر رها کند این روزگار فتنه گری را ...

"ناصر حامدی"

تاریخ ارسال : دوشنبه 23 تیر 1393 05:28 ب.ظ

ایـن روزهــا....
دروغ گفتــــن را خــــــوب یـاد گرفتــــــــــه ام
حــال مـ ــن خــــــــوب است
خــوبِ خــوب
فقـط زیــــاد تا قسمتــی هــــوای دلــ ــم طوفــــانی
همــراه با غبـــارهـای خستگـــــــــــــی ست
و فکـر مـی کنـــم
ایـن روزهـــا...
خــدا هـم از حـــرف هـای تکـــ ــراری مــ ــن خستـــه است
چـه حــس مشتـرکـــی داریــم مــ ــن و خـــدا
او...
از حــرف هـای تکـــ ـــراری مــن خستـــه است
و مـــن...
از تکـــ ــرار غـــــم انگیــز روزهــــایم.......
تاریخ ارسال : دوشنبه 23 تیر 1393 12:15 ق.ظ
سلام به خواهری گل
طاعات و عباداتت قبول
انشای دوران معصومیت دانش اموزیت رو خوندم و با توجه به استعداد خدادادی خانوادگی که در شما سراغ دارم اصلا تعجب که هیج نکردم بلکه توقع داشتم چند بیت شعر هم چاشنی متن میکردی
من هم یه دفتر مال دوران دبیرستانم دارم که نامه های که بین همکلاس هایم رد بدل میکردیم و همچنین متن ادبی که روز معلم به همه معلما تقدیم کردم داخلش هست
پارسال یه سر سامانی دادم به کتاب های منزل و کتاب های درسی و دانشگاهی را تحویل کتابخونه نزدیک منزل دادم که در بین انها چشمم خورد به ان دفتر و خاطرات نوجوانی را برام تداعی کرد با اون خط خرچنگ قورباغه ولی انشای معمولی که به پای یه نقطه از گفته های تو نمیرسه ولی در بین هم کلاسی هایم در ان دوران برا خودش زبانزد بود

بگردم ببینم پیداش میکنم بعد رمضان بزارمش تا کلی به خط و انشایم بخندی
تاریخ ارسال : یکشنبه 22 تیر 1393 11:42 ب.ظ
ای ســـاجد قبله ی دوست !
نیمی از ماه رمضان گذشت !
راز و نیاز عارفانه ای که درمحراب نمازت با خدای آمرزنده داشتی چون شهد گوارای وجود گرانمایه ات!
سلام خواهر خوبم!
شبتون بخیر!
تاریخ ارسال : یکشنبه 22 تیر 1393 08:44 ب.ظ
سلام خواهر جون
خوبین؟
خواهری اگه صلاح می دونید به دلیل فینال جام جهانی شیپور جنگ رو زودتر به صدا در بیارید.
من آماده ام تک و ننها در مقابل هجوم معاونین از حقوق همکارانم دفاع کنم
فقط قبل از جنگ و خون و خونریزی اجازه بدید این هدیه رو به سیمای عزیزم تقدیم کنم.
http://www.up2.98ia.com/images/00647508750199518030.jpg
تولدش مبارکـــــــــــ
تاریخ ارسال : یکشنبه 22 تیر 1393 02:35 ب.ظ
دخترک افسانه می خواند / باز هم در گوشه تنهایی ...
به قول مولانا:
هیچ آداب و ترتیبی مجوی / هر چه می خواهد دل تنگت بگوی

من که معلم ادبیاتم ... نمرت بیست !!!

درود جناب رحیمی عزیز
اگه می دونستم شما در زمینه ی ادبیات استاد هستید بیش از این ها از محضرتون بهره می بردم
و شاید این برمی گرده به عدم توجه کافی من
چرا که شما در گزارش برنامه ها و پاسخ کامنت هاتون بسیار زیبا می نویسید
از لطفتون سپاسگزارم

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : یکشنبه 22 تیر 1393 12:21 ب.ظ

لاک پشت: هیچ چیزی تو دنیا از من کندتر نیست!!!
حلزون: پس من اینجا هویجم؟؟؟
اینترنت ایران: خفه شین.....


•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : یکشنبه 22 تیر 1393 12:21 ب.ظ
بیست شدی نازنین
محظوظ شدم


اگر از منظره ها سیر شدی حرفی نیست

یا از این پنجره دلگیر شدی حرفی نیست



عادتم بود که همراه تو پرواز کنم

اگر این بار زمین گیر شدی حرفی نیست



عشق را مثل عصا زیر بغل جا دادی

به گمانم که کمی پیر شدی ، حرفی نیست



با من از بازی گرگم به هوا حرف زدی

وقت بازی تو خود شیر شدی ، حرفی نیست



تازه گفتی که گناه از من و چشمانم بود

که در این معرکه درگیر شدی ، حرفی نیست



•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : یکشنبه 22 تیر 1393 11:41 ق.ظ
سلام آبجی معصوم قبول باشه گلم التماس دعا

میلاد امام حسن مجتبی (ع ) مبارک و امیدوارم تولد سمیا جوون در این روزای قشنگ مبارکتون باشه .
ازطرف من به خاله جونی تبریک بگو ، بگو شرمندشم نتونستم حضوری پیشش باشم و هدیه تولدشو بگیرم انشاء ا... قسمت بشه از نزدیک همدیگرو ببینیم جبران میکنم
اینم هدیه در حد وسعم برای خاله جونیم که بگم دوسش دارم و به یادشم
http://image.2khati.com/data/media/484/BirthDay-Card_3.gif
و اینم کارت تولد پاوری برای خاله جونیمhttp://s5.picofile.com/file/8129856192/SAMA1.gif
راستی خواهری من دیشب خسته بودم ولی بیدار بودم نمیدونم بازی برزیل نذاشت ادامه بدین.
استاد همصدای بزرگوار جواب کامنت شما رو دادم ببین روزگار چکار میکنه از دست این بلاگفا باید بیام به بلاگهای دیگه پناه بیارم و به استادم عرض ادب کنم و ....ایششش چیشششش
شرمنده آبجی معصوم.

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30