تبلیغات
لحظه های فیروزه ای

سرنوشت خویش را باور کن

سرنوشت خویش را باور كن كه باری ، همان توان نهفته توست و نرم می شكفد

و زندگی را ازآن دست می آراید كه تو می خواسته ای ،

عقاب فاتح قله های زندگی باش

و مسافر صبور دشتهای بی كران آن

و هم بدین سان است كه واژه های " كار" و "زندگی‌" معنای اصیل خویش را باز می یابند

و گلبوته های تلاش تو، به گل می نشیند...




به دره های عمیق احساس خویش سفر كن كه در آنجا كسی را جز خویشتن " خود " باز نمی یابی .

و لحظه ها را غنیمت شمار و آنان را بنیاد دنیایی كن هریك به فراخور خویش

و هرگز نومیدوار از فراز صخره های سخت زندگی آینده را نظاره مكن .

با ایمان به توان خویش از آن میانه راهی بگشا به دنیای زیبای فرداها.

و بدان كه در امتداد هر راه كه برمی گزینی همواره دشواری در كمین است

كه زندگی اگر نام آسانی داشت

دیگر بر زمین ، تلاش ، معنای خویش را از كف می داد و در آسمان رنگین كمان...


                                                                                           "شری هاوس هولدر، بارانی باید..."

تاریخ ارسال : شنبه 26 بهمن 1392 10:44 ب.ظ | نویسنده : •*لبخند بهـــــــــار*•

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

تاریخ ارسال : جمعه 2 اسفند 1392 07:51 ب.ظ
گفتم خدایا همنشینم باش . . .
گفت من مونس کسانی هستم که مرا یاد کنند !
گفتم چه آسان به دست می آیی ؟!
گفت پس آسان از دستم نده !
.
..
خــــــــدایا
من اینجا دلم سخـــــت معجزه میخواهد
و تو انگار
معجزه هایت را گذاشته ای برای روز مـــــــــــبادا ....!!
.
.
O God! whenever I talk to you I feel astrange composure
خدایا! هرگاه با توسخن میگویم آرامش عجیبی رادر خود احساس می کنم.

تاریخ ارسال : چهارشنبه 30 بهمن 1392 10:09 ق.ظ



•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : چهارشنبه 30 بهمن 1392 12:27 ق.ظ
سلام و عرض ادب
مردی را كه آماده آموختن است تعلیم ندادن، انسانی را به هدر دادن است، مردی را كه آماده آموختن نیست تعلیم دادن، سخن به هدر دادن است، خردمند نه انسان را به هدر می دهد و نه سخن را.((كنفوسیوس))
سلام
موفق باشید

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : سه شنبه 29 بهمن 1392 09:23 ب.ظ
سلام معصومه ی مهربانم

بـــــــــــرای بودن

گاهی لازم است که نباشی!

شاید نبودنت, بودنت را به خاطر آورد...

اما دور نبــــــــــاش....

دوری همیشـــــــــه دلتنگـــــــــــــــــــی نمی آورد....

فراموشی همان نزدیکیهاست
سلام نازنینم
دلتنگت هستم عزیزم

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : سه شنبه 29 بهمن 1392 09:20 ب.ظ
هوایِ چشمهایِ من ، کمی تا قسمتی ابریست

ولی چندیست از بارانِ بار آور نشانی نیست

دوباره تحتِ تأثیر هوایِ پُر فشارِ غم

دلم یخ می زند اما چه باید کرد ؟ چاره چیست !

نه حرف من ، که این دردِ گیاهِ خشکِ هر باغ است

چگونه می توان در قحط آب و روشنایی زیست !؟

نمی دانم برایت از کدامین درد بنویسم

فقط این را بدان اینجا نفسها هم زمستانی ست!

چرا پرسیده ای کی اینچنین کرده پریشانش !؟

مگر تو خود نمی دانی فراسوی خیالم کیست !

به بارانی ترین شبها قسم جُز در فراقِ تو

دل بیچاره ام یک آن ، به حال زارِ خود نگریست

تمام فکر و ذکرم اینکه یک روزی تو می آیی

اگر چه خوب می دانم که این جز آرزویی نیست!

مردّد مانده ام اینجا میان ماندن و رفتن

که بین چشم و ابرویت بلاتکلیفیِ محضی ست

پُلِ ابروت می گوید: " توقف مطلقاً ممنوع! "

نگاهت می دهد اما به من فرمان که اینجا : " ایست !"

نمی دانم بمانم یا به دست باد بسپارم

درخت بید بختم را که تقدیرش پریشانی ست

دوباره "بی وفایی" امتحان می گیرد از عُشّاق

زلیخا صفر ، مجنون صفر ، یوسف بیست ، لیلی بیست !
------------------------------------
سلام گــــــلم.
سلام نازنینم
خوش اومدید

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : سه شنبه 29 بهمن 1392 07:29 ب.ظ
سلام مهربانم.خدا قوت.

در گرداب و توفانهای زندگی تا میتوانی بایست و مقاومت كن
و اگر نه توان رفتن بود و نه تاب مقاومت بنشین و صبر كن..
میگذرد و میگذارند كه برخیزی
مهم آن است كه برای برخاستن آماده باشی!!!
سلام نازنینم
سلامت باشید عزیزم

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : سه شنبه 29 بهمن 1392 01:52 ب.ظ
سلام و درودبر دوست خوبم...
سلام بر الهام نازنینم

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : سه شنبه 29 بهمن 1392 01:51 ب.ظ
عشق، شوری در نهاد ما نهاد
جان ما در بوته‌ی سودا نهاد
گفتگویی در زبان ما فکند
جستجویی در درون ما نهاد
داستان دلبران آغاز کرد
آرزویی در دل شیدا نهاد
رمزی از اسرار باده کشف کرد
راز مستان جمله بر صحرا نهاد
قصه‌ی خوبان به نوعی باز گفت
کاتشی در پیر و در برنا نهاد
از خمستان جرعه‌ای بر خاک ریخت
جنبشی در آدم و حوا نهاد
عقل مجنون در کف لیلی سپرد
جان وامق در لب عذرا نهاد
دم به دم در هر لباسی رخ نمود
لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد
چون نبود او را معین خانه‌ای
هر کجا جا دید، رخت آنجا نهاد
بر مثال خویشتن حرفی نوشت
نام آن حرف آدم و حوا نهاد
حسن را بر دیده‌ی خود جلوه داد
منتی بر عاشق شیدا نهاد
هم به چشم خود جمال خود بدید
تهمتی بر چشم نابینا نهاد
یک کرشمه کرد با خود، آنچنانک:
فتنه‌ای در پیر و در برنا نهاد
کام فرهاد و مراد ما همه
در لب شیرین شکرخا نهاد
بهر آشوب دل سوداییان
خال فتنه بر رخ زیبا نهاد
وز پی برک و نوای بلبلان
رنگ و بویی در گل رعنا نهاد
تا تماشای وصال خود کند
نور خود در دیده‌ی بینا نهاد
تا کمال علم او ظاهر شود
این همه اسرار بر صحرا نهاد
شور و غوغایی برآمد از جهان
حسن او چون دست در یغما نهاد
چون در آن غوغا عراقی را بدید
نام او سر دفتر غوغا نهاد
تاریخ ارسال : سه شنبه 29 بهمن 1392 10:29 ق.ظ
ܓ♥●•٠·˙ ܓ♥●•٠·˙صحـــــــ♥ـــــــیفه نــــــــــ♥ــــــــور ܓ♥●•٠·˙ ܓ♥●•٠·˙


ای عشق مرا به شطّ خون خواهی بُرد
چون قیس به وادی جنون خواهی بُرد
فرهاد صفت در آرزویی شیرین
دنبال خودت به بیستون خواهی بُرد

ܓ♥●•٠·˙ ܓ♥●•٠·صحـــــــ♥ـــــــیفه نــــــــــ♥ــــــــورܓ♥●•٠·˙ ܓ♥●•٠·˙


تاریخ ارسال : سه شنبه 29 بهمن 1392 01:35 ق.ظ
سلام
کجایی معصومه جون
ای بابا چرا غیب شدی یهویی
سلام بر لیلی نازنینم
هستم که عزیزم
گریه نکن فداتشم
میام پیشت

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : سه شنبه 29 بهمن 1392 12:21 ق.ظ
سلام گلم خوبید؟
بسیار زیبا نوشتید
دره های عمیق خویش را گشتم جز خالق چیزی نیافتم
پر خواهم کشید به فرداهایی که فراسوی این دنیای فانیست
به جهانی که از آن من است و مدتیست مرا از آن محروم نمودند
میل پرواز دارم اما نمی دانم چرا بال نمی گشایم
چه زمانی عبورم از این هیاهوی زمانه به اتمام می رسد
سلام سیمین عزیزم
خوش اومدی

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : دوشنبه 28 بهمن 1392 08:15 ب.ظ
چه کسی می گوید
جاذبه رو به زمین است
من کسانی دیدم
فارغ از هر کششی
رفته اند تا بالا
تا اوج
اری
جاذبه رو به خداست
تاریخ ارسال : دوشنبه 28 بهمن 1392 06:59 ب.ظ
با عرض سلام
مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی.زرتشت
ممنونم از شما

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : دوشنبه 28 بهمن 1392 03:32 ب.ظ
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
خدا گفت:
رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی.

از خدا خواستم تا شکیبایی‌ام بخشد،
خدا گفت:
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.

از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
خدا گفت:
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.

از خدا خواستم تا از رنج‌هایم بکاهد،
خدا گفت:
رنج و سختی، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکتر و نزدیکتر می‌کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
خدا گفت:
بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی
اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی.

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می‌آفریند از خدا خواستم
و باز گفت:
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.

از خدا خواستم یاری‌ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که آن‌ها مرا دوست دارند.
و خدا گفت:
آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!

تاریخ ارسال : دوشنبه 28 بهمن 1392 07:50 ق.ظ
سلام
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
موفق باشید
یا علی
تاریخ ارسال : یکشنبه 27 بهمن 1392 11:55 ب.ظ
زمین میچرخد...زمان هم...

ومائیم که هر روز پا جای پای یکدیگر می نهیم...

روزی کودکی هستیم با جقجقه ای در دست و روزی معلمی ترانه بر لب برای کودکان!

وگاه از ذهنمان می رود که ترانه معلم دیروز سکوت خاک امروز است....

سلام
خداقوت

سلام
ممنونم عزیزم

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : یکشنبه 27 بهمن 1392 11:54 ب.ظ
دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را
بی گذاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد...

تاریخ ارسال : یکشنبه 27 بهمن 1392 11:01 ب.ظ
خدا را دوست دارم چون . . .

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username كه باشم، من را connect می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه wallpaper كه update می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisibel بروم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه، undo كردن را به من می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آن من را install كرده است



تاریخ ارسال : یکشنبه 27 بهمن 1392 10:47 ب.ظ
فصل باران است بارانی شویم

از درون جوشیم و طوفانی شویم

بوی خاک و بوی نمناک چمن

کیف دارد زیر باران تر شدن

در تمام قطره ها تکثیر شو

زیر باران خدا تطهیر شو
سلام عزیزم
سلام نازنینم

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : یکشنبه 27 بهمن 1392 10:23 ب.ظ
حال آدم که دست خودش نیست
عکسی می بیند
ترانه ای می شنود
خطی می خواند
اصلن هیچی هم نشده
یکهو دلش ریش می شود …

حالا بیا وُ درستش کن
آدمِ دلگیر
منطق سرش نمی شود
برای آن ها که رفته اند
آن ها که نیستند , می گرید
دلتنگ می شود
حتی برای آنها که هنوز نیامده اند …

دل که بلرزد
دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست
این وقت ها
انگار کنار خیابانی پر تردد ایستاده ای
تا مجال عبور پیدا کنی
هم صبوری می خواهد هم آرامش
که هیچکدام نیست !

آدم تصادف می کند ,
با یک اتوبوس خاطره های مست …

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : یکشنبه 27 بهمن 1392 08:48 ب.ظ
سلام دنیای پر ازمهرم
چقدر زیبا نوشتی نازنین
بنازم طبع نازک اندیشت را !
در دنیای وانفسای امروزی باید قدر دانست چنین در و گهرهایی را
اندیشه ات را می ستایم نازک اندیش زیبانگارم
سلام فروزنده ی نازنینم
ممنونم عزیزم

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : یکشنبه 27 بهمن 1392 08:31 ب.ظ
سلام همکار خوبم
انتشار مطلبی زیبا از شما رو در ضوق تغییر تبریک میگم
بهره بردم
سلام همکار بزرگوارم
از لطفتون بی نهایت سپاسگزارم

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : یکشنبه 27 بهمن 1392 08:22 ب.ظ
درست است
که بعضی وقت‌ها هنوز
دستم به دامن ماه و
سرشاخه‌های روشن ستاره می‌رسد،
یا گاهی خیال می‌کنم
اهل همین هوای بوسه و لبخند آینه‌ام،
اما یادم نمی‌رود
چطور از شکستن آن همه بغض بی‌سوال
به نم‌نم همین گریه‌های گلوگیر رسیده‌ام.
...
من خوب می‌دانم
که چه وقت
می‌توان از سرشاخه‌های روشنِ ستاره بالا رفت
به باغ‌های همآغوش آینه رسید
و از طعم عجیب میوه‌ی توبا... ترانه چید،
شاید به همین دلیل است که ماه
بی‌جهت به خواب هر کسی از این کوچه نمی‌آید.

می‌گویند ستاره‌ای که گاه
بالای بام خانه‌ی ما می‌آید
روح غمگین همان قاصدکی‌ست
که شبی از ترس باد
پشت به جنوب و رو به جایی دور
گذاشت و رفت و دیگر
به خواب هیچ بوته‌ای باز نیامد!
...

"سید علی صالحی"

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : یکشنبه 27 بهمن 1392 08:03 ب.ظ
زندگی برگ بودن در مسیرباد نیست
زندگی امتحان ریشه هاست.
سلام

سلام همکار عزیز

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : یکشنبه 27 بهمن 1392 05:52 ب.ظ
آدم‌ها زندگی می‌کنند… انسان‌ها زیبا زندگی می‌کنند !

آدم‌ها می‌شنوند !… انسان‌ها گوش می‌دهند

آدم‌هامی‌بینند… انسان‌ها عاشقانه نگاه می‌کنند !

آدم‌هادر فکر خودشان هستند…

انسان‌ها به دیگران هم فکر می‌کنند

آدم‌هامی‌خواهند شاد باشند انسان‌ها می‌خواهند شاد کنند !

آدم‌ها،اسم اشرف مخلوقات را دارند…

انسان‌ها اعمال اشرف مخلوقات را انجام می‌دهند !

آدم‌هاانتخاب کرده‌اند که آدم بمانند…

انسان‌ها تغییر کردن را پذیرفته‌اند، تا انسان شدند !

آدم‌هامی‌توانند انسان شوند… انسان‌ها در ابتدا آدم بودند !

آدم‌ها.. انسان ها ...

آدم‌هاآدم‌اند… انسان‌ها " انسان !

اما ...

آدم‌هاو انسان‌ها هر دو انتخاب دارند ...

اینکه آدم باشند یا انسان، انتخاب با خودشان است .

نیاز نیست انسان بزرگی باشید،

انسان بودن خود نهایتِ بزرگی ست .

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : یکشنبه 27 بهمن 1392 05:50 ب.ظ
ما بر اساس شباهت هایمان با یکدیگر رابطه برقرار میکنیم

وبر اساس تفاوت هایمان رشد می کنیم .

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : یکشنبه 27 بهمن 1392 03:53 ب.ظ
سلام خانم یغما ممنونم از حضور سبزتون.ایشالله حال شما و همسر محترمتون خوب باشه...
راستی میدونین ماباهم همسایه ایم وتنها 1ساعت و نیم از هم فاصله داریم...
شاید روزی اومدم به دیدار همسر گلتون و طبیعتا شمارو هم زیارت خواهم کرد...
سلام همکار گرامی
خوش اومدید
بله در جریان هستم که شما همسایه ی ما هستید
امیدوارم همیشه سالم باشید
هر چی خدا بخواد همون میشه
شاد باشید

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : یکشنبه 27 بهمن 1392 12:42 ب.ظ
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ سهراب
شادکام باشید
تاریخ ارسال : یکشنبه 27 بهمن 1392 12:11 ب.ظ
سلام معصومه جان

حال آدم که دست خودش نیست
عکسی می بیند
ترانه ای می شنود
خطی می خواند
اصلن هیچی هم نشده
یکهو دلش ریش می شود …

حالا بیا وُ درستش کن
آدمِ دلگیر
منطق سرش نمی شود
برای آن ها که رفته اند
آن ها که نیستند , می گرید
دلتنگ می شود
حتی برای آنها که هنوز نیامده اند …

دل که بلرزد
دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست
این وقت ها
انگار کنار خیابانی پر تردد ایستاده ای
تا مجال عبور پیدا کنی
هم صبوری می خواهد هم آرامش
که هیچکدام نیست !

آدم تصادف می کند ,
با یک اتوبوس خاطره های مست …
سلام مهربانوی عزیزم
دوست خوبم
سپاس از حضورت نازنینم

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : یکشنبه 27 بهمن 1392 06:19 ق.ظ
سلام دوست عزیزم
خوبی؟
از جابر بن حیان چه خبر؟
سلام عزیزم
از جابر نگو که ....

•*لبخند بهـــــــــار*•

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30