تبلیغات
لحظه های فیروزه ای

و عشق را...

امروز حوالی نگاهت چشم هایم را رها کردم
انگار چشمهایت پروانه ای شده بود که به هیچ گلبرگ مغروری حتی نگاهی نمی انداخت
و نسیم دلتنگی باز تکانم داد

روی شیشه ی ترک خورده ی خاطراتم بهانه ها چکه می کرد
و رؤیای خاکستری ام نقش می بست

فریادم دیگر صدا نداشت
مثل سکوت بهت زده ی  مترسک که  کلاغی آن  را بر هم می ریزد.

سرد است هوای خاطره ها
و تنها یاکریمِ حیاط خلوت دل هم پرید و رفت
آی! آی!
چه روزگار عجیبی است!
دیوارها هم انگار با هم غریبه اند
و من هرآن که می چکم از گوشه ی چشم دنیا محو می شوم، انگار که نبوده ام
روزگار غریبی است
غریب تر از آنکه شاعر گفت
و عشق را باید فقط به آسمان سپرد...


معصومه یغما


تاریخ ارسال : دوشنبه 23 دی 1392 06:46 ب.ظ | نویسنده : •*لبخند بهـــــــــار*•

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

تاریخ ارسال : شنبه 28 دی 1392 09:16 ب.ظ
سلام عزیز وبلاگ جدید مبارک. زیباست . موفق باشید.
سلام نازنینم
سلامت باشید

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : جمعه 27 دی 1392 10:24 ق.ظ
سلام وقت خوش
حق چو دید آن نور مطلق در حضور
آفرید از نور او صد بحر نور
آفرینش را جز او مقصود نیست
پاک دامن تر زاو موجود نیست
میلاد نبی اکرم (ص) و امام صادق(ع)گرامی باد

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : پنجشنبه 26 دی 1392 12:23 ق.ظ
اخیــــــــــــــــــــــش راحت شدم از دست اون قالب که قبلا داشتی
چه قالب خوبی گذاشتی رووله

اون چی بود اذیتمون میکرد

دیگه از اون قالبا نزار
همین بهترینه




خدارو شکر که خوشت اومده روووووله

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 دی 1392 09:42 ب.ظ
سلام دوست خوبم
منم خیلی سرم شلوغ شده و فقط برای دیدن وب و نظرها یک سر میام و میرم.این روزا کلاسای ضمن خدمت و برنامه ی طراحی پیک بهاره ششم و امتحانهای بچه هاست و...
اما اگه خدا بخواد از یکی دو هفته ی دیگه کارای جدید وب رو شروع می کنم .خودم هم از این که همش شده سوال و امتحان خیلی راضی نیستم ولی خب اینم یه نیازه که باید بهش توجه کرد.
سلام عزیزدلم
انگار از درو دیوار این مدارس کار میریزه
اونم کارای بی خودی که حتی یه سر سوزن برا بچه ها مفید نیس
دلم تنگ شده برای سال های اول خدمتم که تمام فکر و ذکرم کلاس بود و همه ی وقتم هم برای یادگیری می گذشت
الان نمی دونم اصلا چیکاره هستم
باور کن گاهی شک می کنم که اصلا معلمم

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 دی 1392 09:17 ب.ظ
سلام معصومه جان
خورشید
برای باز آمدن است که می رود.
نگران نباش
به زودی ...
ما به راهِ روشنِ آرامش خواهیم رسید.
فقط کافیست ...
تاریکی بی پایانِ پیش رو را تحمل کنیم
حتماً سپیده دم سر خواهد زد
و خورشید باز خواهد گشت ...
سلام عزیزدلم
خوش اومدی نازنین

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 دی 1392 07:54 ب.ظ
چه صدائیست که پیچیده در این جنگل مرگ ؟

چه کسی تیشه بر این شاخه ی افتاده زمین می کوبد؟

این تبر مال تو نیست؟

دستها آن تو نیست ؟

تو چه محکم و چه کاری و چه با عشق!

به من شاخه ی افتاده ی خشکیده تبر می کوبی!

آی!

آرام بزن می شکند عمق سکوت وای آرام بزن تا نکنم آه تو را!

جمع کن هر چه شکستی دل من هیزم خوبی شد!

آتشی بردل من زن که ببینی : عشق هم می سوزد ! خوب هم می سوزد


سلام شب خوش دوست عزیز منتظر حضور سبزتون هستم.

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 دی 1392 05:29 ب.ظ
سلام معصومه جان
مثل همیشه زیبا وبسیار بل احساس ودلنشین نوشتی
ببخشید جسارت می کنم ،حیف نیس این دلنوشته های دلنشینت در قالبی با این رنگ سرد وغمگین باشه
سلام اشرف عزیزم
فدای تو
الان دارم دنبال یه قالب می گردم
امشب عوضش می کنم عزیزم

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 دی 1392 04:19 ب.ظ
___________$$$$$$$$ امیدوارم $$$$$$$$$
__________$$$$$$$$$$$$_♥_$$$$$$$__$$$$
_________$$$$$$$$$$$$$♥ ♥$$$$$$$$$__$$$
_________$$$$$$$♥ آسمانت بی غبار ♥ $$__$$$$
_________$$$$$$♥ سهم چشمانت بهار ♥$___$$$
__________$$$$$♥ قلبت از هر غصه دور ♥$__$$$
____________$$$$♥ بزم عشقت پر سرور ♥$$$
_______________♥ بخت و تقدیرت قشنگ ♥$
_________________♥ عمر شیرینت بلند ♥
____________________$$♥♥♥$$$$
______________________$♥♥$
_______________________♥
تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 دی 1392 11:09 ق.ظ
سلام لحظه های فیروزه ای قشنگم
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد .
شاد وپیروز باشین لحظه های فیروزه ای من

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 دی 1392 09:50 ق.ظ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ .... (سهراب سپهری)

تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 دی 1392 07:23 ق.ظ
سلام عزیزم سپاس از لطفتون
پروردگارا به من
آرامش ده
تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را می توانم تغییر دهم
بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم
ومرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا ومردم آن مطابق میل من رفتار کنند.
دوستتون دارم لحظه های فیروزه ای من
سلام بابونه ی من
ممنونم عزیزم
منم دوست دارم گل قشنگم

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 دی 1392 07:03 ق.ظ
سلام خانم ناظم
خوبید؟اجازه
اینجا انگار تنها کسی که میاد ومیره و شاعر نیست منم آفرین به شاعرایی مثل شما
در ضمن از این میهن بلاگتون از جیغ،دست،سوت هوراش خییییییلی خوشم میاد
حالا
وجدانا خیلی با حاله احساساتو کامل بیان کرده
بازیگوشی کردم مدرسم دیر شد
سلام خانم معلم
شما خوبی عزیزم؟
خوب خداروشکر یکی از این میهن بلاگ یه تعریفی کرد
هر کی اومده فقط ازش ناراحت بوده و...
آفرین خانم معلم

بدو تا خانم مدیر تاخیرتو ثبت نکرده

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 دی 1392 06:06 ق.ظ
آی! آی!
چه روزگار عجیبی است!
دیوارها هم انگار با هم غریبه اند
سلام.م.فق باشید وسلامت.نفستان گرم

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 دی 1392 02:02 ق.ظ
سلام وعرض ادب همكار فرهیخته وادیب
نوشته هایت بسیار زیبا وعاطفی است
خیلی دوست داشتم تركیبات زیبا را باز كنم ولی نظرات دوستان را كه خوندم منصرف شدم ولی باور كن از خوندن این شعر منثور بسیار لذت بردم
موفق باشید
سلام استاد عزیز
خوش اومدین
منتظر حضور گرم و ارزنده تون بودم
خیلی دوست دارم نظرتون رو بدونم
امیدوارم فرصت داشته باشید
منتظرم بزرگوار

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : چهارشنبه 25 دی 1392 12:20 ق.ظ
اوج احساسات گرمت در سوز سرمای زمشتان قابل تقدیراست خواهر

•*لبخند بهـــــــــار*•

تاریخ ارسال : سه شنبه 24 دی 1392 09:54 ب.ظ
سلام
قطار می‌رود

تو می‌روی

تمام ایستگاه می‌رود

و من چقدر ساده‌ام

كه سال‌های سال

در انتظار تو

كنار این قطار ِ رفته ایستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌های ایستگاهِ رفته

تكیه داده‌ام!
تاریخ ارسال : سه شنبه 24 دی 1392 09:53 ب.ظ

آمدم تا جان به قربـــــانش کنــــــــــم اما نشد دل فدای عهد و پیمـــانش کنم اما نشد
تاشود شیرین من شیرین لب شیرین سخن خویش را فرهاد بی جانش کنم اما نشد
مهــــربانی ها کنم شیرین زبانی هــــــا کنم در دل خود کنج زندانش کنم امـــــــا نشد
بنگـــــرم تا ساغـــــر لبخنـــــد بر جـــام لبش بردوچشم خویش مهمانش کنم اما نشد
من سپند آســـــا جگـــر را روی مجمر ریختم تا زهجـر خویش گریــــــانش کنم اما نشد
تا عزیز مصــــــر گـــــردد یوسف کنعـــــان من خواستم درچاه کنـعانش کنم امــــــا نشد
بعد از آن هنگامه با عشقم, نگارم در شبی خواستم ترک دل و جانش کنم امـــا نشد

تاریخ ارسال : سه شنبه 24 دی 1392 09:51 ب.ظ
سلام

هوا بد است...

تو با کدام باد می‌روی؟!

چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را

که با هزار سال بارش شبانه روز هم

دل تو وا نمی‌شود!!

"هوشنگ ابتهاج"

تاریخ ارسال : سه شنبه 24 دی 1392 09:43 ب.ظ
سلام

اگـر امـشب هم از حوالی دلم گذشتـی،

آهسته رد شو

غم را با هزار بدبختی خوابانده ام...


تاریخ ارسال : سه شنبه 24 دی 1392 09:42 ب.ظ
از کسی که کتابخانه دارد و کتابهای زیادی می خواند نباید هراسید.
از کسی باید ترسید که تنها یک کتاب دارد و آن را مقدس می پندارد ولی هرگز آن را نخوانده است ...

"فردریش ویلهلم نیچه"


سلام و شب خوش دوست عزیز

تاریخ ارسال : سه شنبه 24 دی 1392 09:38 ب.ظ
سلام

اگـر امـشب هم از حوالی دلم گذشتـی،

آهسته رد شو

غم را با هزار بدبختی خوابانده ام...


تاریخ ارسال : سه شنبه 24 دی 1392 09:36 ب.ظ
زندگی دیکته ای نیست که آن را به ما خواهند گفت !!!

زندگی انشایی است که تنها باید خودمان بنگاریم ؛

زندگی می چرخد،

چه برای آنکه می خندد،

چه برای آنکه می گرید

زندگی دوختن شادیهاست

زندگانی هنر هم نفسی با غم هاست

زندگانی هنر هم سفری با رنج است
زندگانی یافتن روزنه در تاریکی است


تاریخ ارسال : سه شنبه 24 دی 1392 09:35 ب.ظ
سلام عزیزم
بوکنیم اطلسی تاره بیکارستان را
تاریخ ارسال : سه شنبه 24 دی 1392 09:14 ب.ظ


چه شده؟ ای دل دیوانه هوایش کردی؟
با دو چشمان پر از اشک صدایش کردی؟
گفته بودم که دلش معدن بی معرفتی ست
تو نشستی و دلت خوش به وفایش کردی؟



تاریخ ارسال : سه شنبه 24 دی 1392 09:13 ب.ظ

این روزها كه میگذرد تنهاتر میشوم انگار ...
منتظر میشوم ...
دل دل میكنم .....
دلتنگ میشوم و بی قرار ...!
می گردم ...
می گردم در پی گمشده ای كه با من هست و نیست ...
این روزها عاشق میشوم بی دلیل ...
بی دلیل ...
دوستش میدارم بی آنكه دوستم بدارد ...
بی دلیل ....
این روزها چه هوایی دارم !!!
این روزها...
كه روزهای تنهایی ست ....




تاریخ ارسال : سه شنبه 24 دی 1392 09:13 ب.ظ


صدا میكنم " تــــــــــــو " را

این " جانی " كه میگویی ،

جانم را میگیرد!

نزن این حرف ها را !

دل من جنبه ندارد.

موقعی كه نیستی ،

دمار از روزگارم در می آورد...


تاریخ ارسال : سه شنبه 24 دی 1392 09:11 ب.ظ
خیلی حــــــــرف هست…
که تــــــــو هرروز در گــــــــلویت…
بغــــــــض کشنده ای احســــــــاس کنی…
بــــــــرای کسی که…
بدانی…حتی یک بار در عمــــــــرش…
به خــــــــاطر تــــــــو…
بغض هــــــــم نکــــــــرده است…!!!

تاریخ ارسال : سه شنبه 24 دی 1392 09:11 ب.ظ

کوروش کبیر میگه :

بودن باکسی که دوستش نداری

ونبودن باکسی که دوستش داری

هردو رنج است

پس اگر همچون خود نیافتی

مثل خدا تنها باش..


تاریخ ارسال : سه شنبه 24 دی 1392 08:47 ب.ظ

چشمها را شستم
جور دیگر دیدم
باز هم فرقی نداشت
تو همان بودی که باید دوست داشت...
سپاسگزار لطفتم نازنین
تاریخ ارسال : سه شنبه 24 دی 1392 08:47 ب.ظ
دوستانی كه داری وآنان را آزموده ای؛با قلاب فولادین به جان و دل خود پیوسته نگه دار؛‏(شكسپیر‏)‏


سلام بسیار زیبا و
دلنشین بود دستتون درد نکنه
موفق باشید....

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30