تبلیغات
لحظه های فیروزه ای

زندگی(پست ثابت)


زندگی می کنم ...

حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!!

چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم می سازد

بگذار هر چه از دست می رود برود؛

من آن را می خواهم که به التماس آلوده نباشد،

حتی زندگی را ...

ارنستو چگوارا


تاریخ ارسال : چهارشنبه 27 آذر 1392 04:50 ب.ظ | نویسنده : •*لبخند بهـــــــــار*•

التهاب واژه ها...


فنجان تلخ دلتنگی ات را بی هوا سر می کشم...

نیستی و من واژه هایم را به حراج گذاشته ام

مرا شمعدانی ها می فهمند که در عصر های نمناک خرداد

هم آغوش هرم داغ تابستانند...

" معصومه یغما "


تاریخ ارسال : دوشنبه 24 خرداد 1395 11:52 ق.ظ | نویسنده : •*لبخند بهـــــــــار*•

خودم رو کنترل کنم یا دیگران...؟

بعد از یک روز کاریه پر مشغله و کلی اینور و اون ور زدن، تو راه برگشت به خونه، چشم مون به چراغ زرد بنزین افتاد...
ترجیح دادیم از خنکای شب و خلوتی خیابون ها و احتمااااالا خلوتی پمپ بنزین تو ساعات شب استفاده کنیم
با بی حوصلگی مشغول انجام بازی مورد علاقه م تو گوشی بودم و تو ذهن آشفته م برنامه های فردا رو مرور می کردم...


ادامه مطلب

تاریخ ارسال : دوشنبه 17 خرداد 1395 08:39 ق.ظ | نویسنده : •*لبخند بهـــــــــار*•

ببخش...



ببخش نقره ی شب هام اگر نمی خندم

برای بخت سیاهت حـــــــــــنا نمی بندم


ببخش توی سرم واژه ســــاده می میرد

ردیف، خستگی اش را بهـــــانه می گیرد


ببخش این همــه بی تاب و بی قرارم من

کلافه از همه، هـــــــــــــنگام انتظارم من


ببخش دغدغــــــــه دارم ببخش بی تابم

که "از هـــــــجوم خیالت نمی برد خوابم"


ببخش همهـــــمه ی این دل پریشان را

رسانده خاطر آشــــفته ام به لب جان را


هنوز غم زده ی آن نگاه خامـــــــوشم

ببخش،خاطره هایت نشد فرامـــــوشم

"معصومه یغما"

تاریخ ارسال : یکشنبه 4 بهمن 1394 10:01 ق.ظ | نویسنده : •*لبخند بهـــــــــار*•

منتظرم تا...


سال هاست که پشت پنجره ی کودکی منتظرم تا بیایی...

یادم نمی رود آخرین باری که تمام آرزوهایم را در گوشت زمزمه کردم

و چند فوت فوت فوووووت...

تو رفتی...

و من هنوز منتظرم تا خوش خبر بازگردى قاصدک...

*معصومه یغما*


تاریخ ارسال : یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 07:21 ب.ظ | نویسنده : •*لبخند بهـــــــــار*•

کوچ بنفشه ها...

در روزهای آخر اسفند

 کوچ بنفشه های مهاجر زیباست




 در نیم روز روشن اسفند، وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد

 در اطلس، شمیم بهاران، با خاک و ریشه، میهن سیارشان

در جعبه های کوچک چوبی،در گوشه ی خیابان می آورند
 
جوی هزار زمزمه در من می جوشد

 ای کاش، ای کاش آدمی وطنش را
 
مثل بنفشه ها، در جعبه های خاک یک روز می توانست
 
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست

 در روشنای باران

 در آفتاب پاک

"دکتر شفیعی کدکنی"
 

تاریخ ارسال : سه شنبه 19 اسفند 1393 03:14 ب.ظ | نویسنده : •*لبخند بهـــــــــار*•